دلنوشته ای در سوگ سالروز رحلت محمودخان اسکندری

دلنوشته ای در سوگ سالروز رحلت محمودخان اسکندری

دنا سن کی چوخ دورانلار گورموشنگ
گیو وگودرزپهلوانلار
زال ورستم قهرمانلارگورموشنگ
سویله منه کی خسرو نولوبدور
بیژن ندن دامانینگده اولوبدور

هلاکوخان ستارینی دیندیردی
بورماغینی پرده لره میندیردی
اورگ لرینگ پرده سینی سیندیردی
محمودخانینگ گوزل مردانا سسی
تنگ ائیله دی اورگ لره قفسی

دل نوشته
✍🏼 دڪـتر بابـڪ نـادرپـور

🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻

در تنگنای حیرتم کاین غم از جان ما چه میخواهد؟ این روزها لشکر غم بی محابا به اردوگاه عشاق قشقایی، شبیخون می زند و هر بار عاشقی را در مسلخ عشق قربانی می کند. این بار سر پنجه شاهین قضا نه یک کبک خرامان ، که یک سرو قامت و شیر ژیانی را صید کرده است.

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
این کارخانه ایست که تغییر می کنند.
اکنون خان عازم سفری ابدی و بی بازگشت شده است. افسوس که سایه آن سرو سهی از سر ایل جلیل محو شده است. دریغ و درد که فروغ آن شمع بزمگه خُلق و ادب خاموش شده است. آه و فغان که آن پروانه ناپروای عاشق در کسب فضائل عشق، جان به جان آفرین تسلیم کرده است. رواست اگر همه خون از مژه ها بگشاییم.
« گرسنگ از این حدیث بنالد جای عجب نیست.

خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق
تیره آن دل که درو شمع محبت نبود.
دوستان از لطف طبع و خوبی اخلاق و حسن بی پایان آن آیینه حسن سخن ها گفتند. دیگر نکته ای نا گفته از آن شمایل نمانده است که بازگو شود. الا اینکه گفته آید ای دریغ از آن قد و بالا، آن روی دل آرا و آن نفس مسیحا، آن محبوب دلها، آشنای هر پیر و برنا و صد هزاران نفرین بر این توفان بلا.

نازنین تر ز قدت در چمن حسن نرست
خوش تر از نقش تو در عالم تصویر نبود.
اگر گفته آید که فرهنگ قشقایی رونق خود را از سالهای دور، وامدار آن کمال ادب ،جمال شرف، ماه تمام و آن خسرو خوبان بوده است، سخنی به گزاف نرفته است.
از لطف نسیم وجود او مشام همه معطر می شد. از برکت حضور او جام وجود همه لبریز از می معرفت می گشت. هر نظم و گوهر ناسفته ای به همت و لطف او صیقل می خورد و مقبول طبع صاحب نظران می افتاد. او دُردی کش یک رنگ بود. واقعا چنان می نمود که بود. باده نوشی بود بی رنگ و ریا. او خراب عشق بود. او خان بود و هم جان. او محمود بود، محموده الخصائل. او اسکندری بود همچون اسکندر ذوالقرنین.
زنهار! ای دوستان. اکنون که فرمانده سپاه عشق از پای فتاده است ، همه مسئولیت داریم که بیرق عشق را در بوستان فرهنگ به اهتزاز در آوریم. باید غبار غم از چهره بزداییم. بیایید به مذهب آن پیر عاشق بگرویم. بیایید رسم وفا را از ایشان بیاموزیم. بیایید جانان جمله خان شویم. هر کدام از ما یک محمود باشیم و یا لااقل همچون محمود به دور از هیاهو و قال و قیل، عاشق باشیم. عاشق این ایل جلیل

تابستان ۱۳۹۴
تهران سالن اجتماعات شرکت جهانپارس

__________

۳۱ تیرماه سالروز پرواز ابدی زنده یاد محمود خان اسکندری که یک ایل را لرزاند

یاد و‌نام این فرهیخته فقید هنرمند گرامی و اسطوره اخلاق و منش هماره ماندگار و‌جاوید


بر چسب ها :

ثبت دیدگاه

    • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
    • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
    • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.